یه جایی می خوندم که اکثر ادم ها، اهداف و برنامه هاشون در زندگی مشخص نیست و اینکه لیست کردن ارزوها، اهداف و برنامه ها برای رسیدن به اونها خیلی مفید هست. با این وجود به نظرم گاهی مسائلی که به صورت برنامه ریزی نشده پیش میاد تو ذهن آدم ماندگارتر هست. یادم هست وقتی اسفندماه 93 به سفر کربلا رفتم هر چی فکر می کردم اون سال هیچ برنامه ای برای چنین سفری نداشتم و کاملا به صورت یک باره اتفاق افتاد. این روزها هم درگیر یه کلاسی هستم که فکر می کنم از ابتدای سال هیچ برنامه ای براش نداشتم اما شاید یکباره زمینه هایی بوجود امد که تصمیم گرفتم به این کلاس برم. کلاسی که موفقیت در اون برام مهمه و فکر می کنم بتونه اتفاق مثبتی برام باشه. هر چند ممکنه برای خیلی ها پیش پاافتاده باشه اما برای من بخاطر سختی هایی که داره، با استرس بیشتری همراه هست. تا اینجای کار تلاشم رو انجام دادم و خوب پیش رفته. اما هنوز قدم های اول کار هست. در شرایطی که عصرای تابستون که از سرکار برمی گشتم برام قسمت ناراحت کننده هر روز شده بود، حضور در این کلاس، همراه با حس خوبی شد و از این بابت خیلی خوشحالم. امیدوارم تا اخرش همین طوری باشه.
پینوشت: خدای مهربونم! زندگی به من یاد داد هیچی رو با پافشاری بی جهت ازت نخوام. بازم دعا می کنم هر چی که خیر هست سر راه ما قرار بدهی حتی اگر خوشایندم نباشه. البته امیدوارم توانایی درک ش رو هم داشته باشم.
برچسب:
نویسنده: غزل مهدوی